|
آشفته زمانیست,یارب کمکم کن | ||
|
تو چه ساده ای و من چه سخت تو پرنده ای ٬و من درخت. آسمان همیشه مال توست ابر زیر پای توست. من٬ولی همیشه گیر کرده ام. تو به موقع میرسی و من٬ سال هاست دیر کرده ام. *** خوش به حال تو که می پری! راستی!چرا دوست قدیمی ات ـ درخت را ـ با خودت نمی بری؟
*** فکر میکنم توی آسمان جا برای یک درخت هست. هیچ کس در بزرگ باغ را روی ما نبست! یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار. *** خواب دیده ام دست های من آشیانه تو می شود. میوه ام: سیب سفید آفتاب. برگ های تازه ام: ورق ورق نور ناب. *** خواب دیده ام شب ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورند. ریشه های تشنه ام توی حوض خانه ی خدا آب میخورند.
*** من همیشه خواب دیده ام ولی...... راستی هیچ فکر کرده ای یک درخت توی باغ آسمان چقدر دیدنیست! ریشه های ما اگرچه گیر کرده است. میوه های آرزو٬ ولی رسیدنی ست.
[ 90/11/11 ] [ 18:34 ] [ آرزو ]
اگر باور کنیم که سرنوشت ما و سرنوشت جهان را یک دست رقم زده است هراسمان را از دست خواهیم داد ! [ 90/10/21 ] [ 19:33 ] [ آرزو ]
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ !!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی، فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم. سهراب سپهری
[ 90/09/16 ] [ 2:42 ] [ آرزو ]
مردی با خودزمزمه کرد:خدایا با من حرف بزن یک سارشروع به خواندن کرد اما مرد نشنید فریاد برآورد : خدایا با من حرف بزن٬ آذرخش درآسمان غرید اما مرد گوش نکرد مردبه اطراف خود نگاه کردوگفت:خدایابگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید اما مردندید مرد فریادکشید:یک معجزه به من نشان بده٬نوزادی متولد شد اما مرد توجهی نکرد پس مرد در نهایت یاس فریاد زد : خدایا مرا لمس کن وبگذار بدانم که اینجا حضور داری در همین زمان خداوند پایین آمدو مرد را لمس کرد!!! اما اما مرد پروانه رابا دستش پراند وبه راهش ادامه داد.......
[ 90/09/09 ] [ 23:1 ] [ آرزو ]
[ 90/06/30 ] [ 1:19 ] [ آرزو ]
دوستان شرح پریشنانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه ی بی سروسامانی من گوش کنید گفت و گوی من وحیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوزنگفتن تا کی؟ سوختم٬سوختم این رازنهفتن تاکی؟ روزگاری من ودل ساکن کوهی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل ودین باخته٬دیوانه ی رویی بودیم بسته ی سلسله ی سلسلسه مویی بودیم کس در آن سلسله غیر ازمن ودلبند نبود یک گرفتارازاین جمله که هستندنبود نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری وگرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که گرفتار شدش من بودم باعث گرمی بازارشدش من بودم عشق من شدسبب خوبی ورعنایی او دادرسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جاشرح دل آرایی او شهرپرگشت زغوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟
[ 90/06/18 ] [ 12:49 ] [ آرزو ]
خدایا مهمون نمیخوای؟
الهی
در اگر باز نگردد ، نروم باز به جایی کس به غیر از تو نخواهم رمضان از شیرین ترین و زیباترینماه هاست.پس لبخند رو از خودت و دیگران دریغ نکن. مهربون التماس دعا. [ 90/05/07 ] [ 20:13 ] [ آرزو ]
(تشکر میکنم از msm که این ابیات زیبا رو برام گذاشت)
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
[ 90/04/24 ] [ 23:57 ] [ آرزو ]
چه خوب میگوید:
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
دست هایم کند شده اند.ذهنم پر شده از حروف و نوشته ها .هرگاه با کسی حرف میزنم ٬چند باری جملاتش رابرای خود تکرار میکنم تا شاید حرف هایش را بفهمم.ارگم در گوشه ای از اتاق خاک میخورد. جانمازم تار عنکبوت به دورش بسته شده .روی قرانم که دست میکشم زبری خاکهای نهفته شده دستم را سفید میکند.اتاقم پرشده از کاغذ های نقاشیه نیمه کاره.اتاقم پرشده از کتاب های نیمه خوانده. حال در گوشه ای از اتاقم با دیوارهای صورتی نشسته ام.کنار میز مطالعه ام سمت راست٬ کمد لباسیم است که لباس هایم از دهانه ی گشوها بیرون ریخته و بعضی هم نیمه شان بیرون و نیمشان داخل است.سمت چپ میزم٬ ارگم با آن همه خاکی که رویش را گرفته قرار دارد.روبه روی ارگم تخت خوابم هست که پتو روی آن مچاله شده و خرس بزرگم که اسمش جیم هست دراز کشیده.همون عروسکی که وقتی دلم میگیره٬میرم توی بغلش و حسابی گریه میکنم تا وقتی که آروم میشم.جیم لحظه های تنهایی من رو پر میکنه.لحظه هایی که بغض کردم و هیچکس نیست که بگم توی دل کوچولوم چی میگذره. جیم من رو مدام نصیحت نمیکنه بلکه صبورانه کنارم لم میده وهمونطورکه توی بغلش هستم ٬دستش رو دورم میپیچه و به حرف هام گوش میده.حالا تمام وقت داره به حرف های من گوش میده و فکر میکنه.آخه مدت هاست که گلوم پر از بغضه و هیچ کسی نیست که باهاش حرف بزنم. واقعا که چه سخته در جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن٬به چشم دیگران چون کوه بودن ولی درخود به آرامی شکستن. دوستم بهم میگه اعتماد به نفست به صفر رسیده.آخه کسی که همیشه غرورش لگدمال بشه ٬دیگه فکر میکنی اعتماد به نفسی براش میمونه؟خوب معلومه که نه.دارم کم کم از آدم ها فاصله میگیرم.میخوام در تنهایی کامل غرق بشم.شاید گریستن در آن راحتتر باشه. میدونی چی برام خیلی جالبه؟ اینکه وقتی شاد هستی و داری با یکی حرف میزنی ٬تا میتونه تحویلت میگیره و قربون صدقت میره اما تا اشک میاد روی گونهات٬از گوشه ی چشم نگات میکنه و آروم از کنارت رد میشه تا مبادا بخواد بهت سلام کنه. خدایی دل آدم میگیره.دلم میخواد اگه قراره بمیرم توی تنهایی بمیرم تا حداقل بعد از مرگم نگن ببین دختره همش افسرده بود.نگن بهتر که رفت.تا بود گلایه میکرد و آهه وناله آخه مگه میشه از این جامعه ی تیره و تار گله نکرد.مگه میشه لبخندی از ته دل زد؟ چقدر جدایی از اونایی که زجر کشیدی تا بهشون نزدیک بشی سخته.چه سخته یکی رو سنگ صبور خودت فرض کرده باشی اما بخوای ترکش کنی. چه سخته که همیشه در قعرشب باشی. پس خورشیدی که همه میبینن کجاست؟پس اون نوری که همه ازش حرف میزنن کجاست؟نکنه من کورشدم.نکنه برای همیشه کور شده باشم؟پس نسیمی که همه ازش حرف میزنن کی می وزه؟چرا هوای اینجا همش پر از گرد و غباره؟چرا خدایی که همه ازش حرف میزنن دستش رو سر من نمیکشه؟چرا اصلا احساس نمیکنم که هست؟اگه بخوام چرا ها رو بنویسم تا صبح باید بنویسم.ذهن من پرشده از این چراها. شب ها به شانس هایی که لگد مال شدن فکرمیکنم تا شاید که درس بگیرم.درس میگیرم اما اون نوری که باید ببینم رو نمیبینم؟پس کجاست اون نوری که همه بهش نگاه میکنن و به امیدش لبخند میزنن؟ امروز مادری رو دیم که داشت به بچش موسیقی یاد میداد و برقی رو توی چشماش میدیدم.دختری رو دیدم که داشت با لخندی که روی لبهاش بود راه میرفت.یه پسر کوچولو از کنارم رد شد و بهم لبخندی زد.مات و مبهوت نگاش میکردم و نمیدونستم باید چی کار کنم.دستم رو روی لب هام کشیدم واحساس کردم که لب هام خیلی خشکه انگار تا به حال کشیده نشده.پسرک چندثانیه توی چشمام نگاه کرد تا شاید برقی که توی چشم هاش هست رو به من هم نشون بده اما خیلی زود متوجه شد که موجودی که داره به چشماش نگاه میکنه خیلی پرته.خیلی داره توی تنهاییه خودش غرق میشه.خیلی داره به تنهایی خو میکنه.خیلی داره از لبخند دسته جمعی فاصله میگیره. حالا روز های من پرشده از ساعت هایی که تنها توی اتاق میشینم و به ساعت جلوم زل میزنم تا شاید یه اتفاق تازه بیفته.ساعت ها به گوشیم زل میزنم تا شاید یکی به این سرای بیکسی سری بزنه اما به این چندبیت از این شعر میرسم که میگه: نشسته ام درانتظار این غباربی سوار دریغ کزشبی چنین سپیده سرنمیزند دل خراب من دگر خراب تر نمی شود که خنجر غمت از این خرابتر نمیشود گذرگهی ست پرستم که اندروبه غیرغم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
[ 90/04/17 ] [ 13:41 ] [ آرزو ]
سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن بس کن این شب ناله هاراازچه خواهی رنج من جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بدنگو هرچه کرد آن یارشیرین با تو ناز شصته بود هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی سینه ی رنجور من در التهاب انداختی درکفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی پرنیان بنهادی و باقل کتان برداشتی ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگی ست اوکه گریان کردچشمی رانصیبش خنده نیست وصف گلرویان شنیدی پا زسر نشناختی عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی درپس وپیشت گل خوش عطروبو بسیاربود آن گلی کز جور تو پژمرده میشد یار بود همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر میزدی مسخ موشی گشتی واز قله پایین آمدی با همه خردی ز تو آرامش و شادی ربود آنچه پایین ات کشید ازقله ها نفس توبود
یادمان باشد در نگاری نه چندان دور دور,او هم نگاری بوده است!
[ 90/04/14 ] [ 15:40 ] [ آرزو ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||